تبليغاتX
دهکدهء مهتابی
جز برای دوست داشتن، سر خم مکن



زیبا در زندان

 

با دستان تو می گشاید

هر صبح کلکین را

آفتاب

چشم می گشایی به اطراف

و جهان نخستین اشعه خورشید را در می یابد

دست ها را می گشایی، آواز های شیرینی از عضلاتت پراکنده می شود

از کلکین

نیم تنت را نشان می دهی به جهان

و پستان های آماسیده ات خود را در بند می یابند

دست می بری به نسیم، نسیم دستت را رها نمی کند

کشف می کنی زنجیر هایی را که از از ابعاد این دخمه با جانت وصل شده اند

دست نسیم را می بوسی و رها می کنی

نسیم می رود و در دور دست، شاخه های درختانش را تکان میدهد.


--------------------

سلام عزیزان من این بار از آنسوی تنبلی ها رهاوردی دارم، شعری

که زاده لحظات بحرانی است

ما انسانیم و محکوم به پذیرش خصلت هایی که در سرشت مان تعبیه است.


تقدیم به استاد یعقوب یسنا که امام زمان و امام ما است.


با التهاب


 پیراهنت تاریک است

روشن کن سپیده را در دره های تن بیکرانت

لباست دریا است

برار دلفین های دست آموز مرا از لای موج های سرخ

تا  پوزه های ارغوانی شان را هوای تازه باز کند

 

در هاله تاریک تنت بازوان گرمت روشن شده اند

تا من راه راست را گم نکنم

من مستقیم به سوی تومی آیم ای نور لغزنده

و تنت را محکم می گیرم

چون صیاد که ماهی نیمه جان لغزنده را به اشتیاق

و تو از دریا دست می شویی

و در آغوش حقیرم گنجی ترا مجذوب می کند

و در آغوش حقیرم چیزی را می یابی که بوسه را گداخته است

و لب های ترا

و تنت از باد و باران نمی هراسد دیگر

چنان بنای برهنه و راست زیر ابر های آتش ریز

و آن ابر دست تاریک من است که جرقه های تمام آسمان را

در لحظه ای روی پوست بیجان تو می پاشد

و آن مه منم که هر بامداد از اطراف بلند ترین برج جهان بیدار می شود

 

امشب ماه گداخته تمام دریا را می مکد

در غیاب ستاره گان در شبی ابری

و مشتی خاستر استخوان من می لرزند

در انتظار باد سحرگاهی که از گوشه لحاف وارد می شود

 

عطر عرق هایت می پیچد

از دستی که آتش تنت را تیز می کند

و لبی که تمام تنت را فراگرفته است

آواز یکنواخت علف های زیر پای ما

ریتم نفس هایت را یافته اند

و من که در سپیده دم ران هایت

هوشم را باخته ام

به دنبال چیزی می گردم که دستم را بند کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:51  توسط مجیب مهرداد  | 
 

 

انا اخماتوا

 

انا اخماتوا نام مستعار انا اندرویو گرینکو شاعر روسی- اوکراینی است  که  بین سال های 1889 و 1966 می زیسته است. شاعر شوروی  سابق ویکی از شاعرانی که به تاثیر گذاری روی شعر روسیه معروف است.

شعر های اخماتوا از قالب های کوتاه غنایی گرفته تا شعر هایی در ساختاری محکم و بدیع سروده شده اند که درونمایه های آن را غالبن مضامین انسان دوستانه تشکیل می دهد؛ مانند شعر مرثیه(1935-40) شهکار تراژیک او که در باره دهشت و اختناق  دوران استالین سروده شده است.

شعر های او به لحاظ محتوا  در برگیرنده مضامین متنوع به شمول زمان و خاطره های او می باشند. سرنوشت محتوم یک زن خلاق، و دشواری های زیستن و نوشتن زیر سایه اختناق ستالینسیم.

 اشعار اخماتوا به زبان های گوناگون برگردان شده اند

 ا ویکی از شناخته ترین شاعران روس در قرن 20 می باشد.

 

اینک چند شعر  او را از انگلیسی برگردانده ام.

 

نمیدانم که زنده ای یا مرده

می توانی روی زمین ادامه بیابی

یا زمانی که خورشید به بی رنگی می گراید

به یادم به خاموشی گریه کنی

 

تمام کار ها برای توست؛

هر روز عبادت کردن

طغیان بی خوابی در شب

و شعر هایم؛ گروه سپید جامه

و چشمانم؛ شعله های آبی

هیچ کسی را اینقدر عزیز نداشتند

 

 دیگرکسی درپی عذابم نبود

حتا کسی که مرا به رنج فریفت

حتا کسی که مرا به گرمی بوسید

و دیگر به یاد نیاورد.

***

زیر چادر تاریک

دستانم را به هم می مالیدم

" چرا رنگ پریده ای، فکرت کجاست"

-   آنی را که دوست میداشتم

 از رنج آشفته ام

 

هرگز از یادم نمی رود

بیرون شد، تلو تلو خوران

دهان غم انگیزش از ریخت افتاده بود

دنبالش دویدم از راه پله ها

بی انکه به کتاره ای دست زده باشم

و فریاد کردم:

من شوخی کردم،

اگراز پیشم بروی از شدت غم خواهم مرد"

  آرام و سرد لبخندی زد و گفت:

" از زیر باران چرا نمی روی"

***

خاطره افتاب سر می کشد ازدلم

سبزه ها بی رنگ تر می رویند

و اولین دانه های برف

چرخ زنان برزمین می نشینند

 

آبی که در استانه یخ بستن است

در غار های باریک از پای میماند

اینجا دیگر چیزی اتفاق نمی افتد

 

در برابر آسمان

بید مجنون باد زن هایش را می گشاید

لباس ابریشم ازهم گسیخته می شود

شاید بهتر آن بود که زنت نمی شدم

 

خاطره افتاب در دلم زنده می شود

این چیست؟ این تاریکی؟

شاید!

 زمستان

شبانه ما را در بر گرفته باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:34  توسط مجیب مهرداد  | 

 

ترجمه

سلام دوستان نازنین. من به این تازه گی ها به ترجمه شعرـ کاری خطیر و در عین زمان دلچسپ پرداخته ام در این راه تشویق های دوست نازنینم امان پویامک برایم انرژی بخش بوده اند به هر روی من پس از این بخشی از این ترجمه ها را که از زبان انگلیسی برگردانده شده اند روی این وب می گذارم .

اولین شعر را از شاعری که به فارسی بسیار خوانده ام و بسیار مورد پسند من است گذاشته ام یعنی از جاودان یاد پابلو نرودا که روح پر فتوحش شاد باد.

منبع این اشعار سایت انگلیسی the famouse poets and famouse pomes.comمی باشد که دوستانی که به زبان انگلیسی دست رسی دارند می توانند شعر تمام شاعران بزرگ دنیا را اینجا بخوانند

 

غزل عشق


 آنقدر دوستت نمی داشتم، اگر رز سفید می بودی یا یاقوت
یا تیر های گل میخک وقتی که از آتشی می جهند
مثل چیز های که پنهان می شوند در تاریکی دوست دارمت
پنهانی، میان سایه و روح.

دوستت دارم، مثل گیاهی که هرگز نمی شکوفد
ولی حمل می کند با خود، روشنی گل های پنهان را
عشقت را سپاس می گویم، عطر بی مانند رها شده را
که از زمین بر می خیزد و به تاریکی در جانم می نشیند
 
دوستت دارم بی آنکه بدانم چگونه، چه وقت، یا از کجا
دوستت دارم صادقانه، بی تکلف
دوستت دارم زیرا جز این چاره ای نمی بینم

بیش از این: حتا در جایی که من نبودم و تو نبودی
چنان نزدیک بودی که دست خودم را روی سینه ام دست تو پنداشته بودم
چنان نزدیک که وقتی مژه های تو به هم می آمدند
 من به خوابی ژرف فرو می رفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:53  توسط مجیب مهرداد  |